چیزی که عاشقش هستی رو پیدا کن و اجازه بده بکشدت
همه بالاخره میمیریم، تکتکمون. چه سیرکیه واقعاً! همین یک مورد باید باعث میشد هم دیگهرو دوست داشته باشیم، اما خب، نمیشیم. ما هراسزده و سرکوبشدهیِ مسائل پیشپاافتادهایم؛ داریم با «هیچ» بلعیده میشیم.
بله، همهمون میمیریم. من، تو و همه. بالاخره یه روز اون لحظهی کذایی سرمون خراب میشه و همهمونو با خودش میبره.
راستش اینکه کی میمیریم اصلاً سوال جذابی نیست… [چون وقتی مردیم مردیم دیگه!]
نه، سوال جذاب اینه که چطوری میمیریم؟ سرطانه؟ ایست قلبی؟ حمله با سیاه زخم؟ یا پریدنِ یه بیسکویت تو گلو؟
من؟ من خودم منتظر باز نشدنِ چترم. یا شاید سقوط هواپیما. خب نه واقعاً، ولی گاهی وقتی تو هواپیمام و داریم تو یه هوای طوفانی فرود میآییم، شروع میکنم به خیالبافی درباره اینکه سقوط چه شکلیه—ماسکهای اکسیژن میافتن، زنها جیغ میکشن، بچهها گریه میکنن. شاید دستمو دراز کنم و دست یه غریبه رو اونطرف راهرو بگیرم، یه حرکت دراماتیک نهایی وقتی که با هم منتظرِ اون اتفاق اجتنابناپذیریم. زمین به سمتمون میشتافه و با هم میکوبیم به دلِ ابدیت.
خوشبختانه هنوز این اتفاق نیفتاده، ولی فکر کردن بهش هیجانانگیزه.
وقتی به مرگ خودمون فکر میکنیم، معمولاً اون لحظات آخر میاد جلو چشممون. تختهای بیمارستان، خانوادهی گریان، آمبولانسها. به اون رشتهی طولانی از انتخابها و عادتها که به اون لحظات ختم میشن فکر نمیکنیم.
میشه گفت مرگ ما، پروژهایه که در طول زندگیمون در حال ساخته شدنه—هر نفس، هر لقمه، هر قلپ، هر شبزندهداری و هر چراغ قرمزی که رد میکنیم، هر خنده و فریاد و گریه، هر مشتی که میکوبیم و هر آه تنهایی—هر کدومشون ما رو یک قدم به اون پایان دراماتیکمون از این دنیا نزدیکتر میکنن.
پس سوال بهتر این نیست که کی میمیری؛ اینه که چه مرکبی رو برای رسیدن به اونجا انتخاب میکنی؟ اگه هر کاری که هر روز میکنی به روش خاص و ظریف خودش تو رو به مرگ نزدیکتر کنه، تو داری چی رو انتخاب میکنی که تو رو بکشه؟
با عشق، درد میاد
تیتر این مقاله، یه نقلقول از چارلز بوکوفسکیه، نویسنده و شاعر. کل این مقاله یه جورایی ادای احترامیه به اون.
بوکوفسکی یه میخوارِ بیملاحظه، زنباره و به تمام معنا یه آدم داغون بود. تو شعرخوانیهاش رو صحنه مست میکرد و به تماشاچیها ناسزا میگفت. بخش زیادی از پولاشو تو قمار باخت و عادت زشتی داشت که تو ملاءعام کارهای دور از ادب بکنه.
اما زیر این ظاهر زننده، مردی عمیق و دروننگر بود با شخصیتی فراتر از خیلیها. بوکوفسکی بیشتر عمرشو بیپول، مست و در حال اخراج شدن از شغلهای مختلف گذروند. آخرسر هم سر از اداره پست درآورد و کارش شد بایگانی نامهها. تمام عمرش بیثمر نوشت؛ یه آدم کاملاً ناشناخته و بازنده. نزدیک ۳۰ سال نوشت تا بالاخره اولین قرارداد کتابشو بست. قرارداد ناچیزی بود. وقتی قبولش کرد، نوشت: «دو تا راه دارم—تو اداره پست بمونم و دیوونه بشم… یا اینجا بمونم، ادای نویسندهها رو دربیارم و از گشنگی بمیرم. تصمیم گرفتم از گشنگی بمیرم.»
به نظر من، صداقت تو نوشتههاش—ترسهاش، شکستهاش، حسرتهاش، خودویرانگری و اختلالات عاطفیش—بینظیره. بهترین و بدترینِ خودش رو بدون اینکه خم به ابرو بیاره، بدون اینکه چشمشو بگردونه یا حتی بگه «ببخشید بابتش»، بهت میگه. اون هم از شرم نوشت و هم از غرور، بدون هیچ قید و شرطی. نوشتههاش سرشار از ثبات و آرامش بود—پذیرشی خاموش از اون مرد هولناک و زیبایی که بود.
و چیزی که بوکوفسکی میفهمید و بیشتر مردم نمیفهمند اینه که بهترین چیزها تو زندگی گاهی میتونن زشت باشن. زندگی کثیف و شلوغپلوغه و همه ما به روشِ منحصربهفردِ خودمون یکم داغونیم. اون هیچ وقت شیفتگی نسلِ قدیمیتر به صلح و خوشبختی یا آرمانگراییِ همراهش رو درک نکرد. میفهمید که نمیتونی یه طرف سکه رو داشته باشی و اون طرفش رو نه. بدون درد به عشق نمیرسی. بدون فداکاری به معنا و عمق نمیرسی.
مفهوم «هدف زندگی» تو دهههای اخیر حسابی محبوب شده. ما فقط نمیخوایم پول دربیاریم یا یه شغل امن بسازیم؛ میخوایم یه کار مهم بکنیم. میخوایم دیده بشیم. میخوایم بقیه بهمون چشم بدوزن.
معنا، لوکسِ جدیدِ دنیای امروزه. [البته در این مورد با آقای منسن موافق نیستم. فلاسفهی بیچاره از چند هزار سال قبل مدام این سوال رو مطرح کردن و دینهای مختلف بارها به این سوال پاسخ دادهاند.] (سخن مترجم)
اما مثل هر چیز لوکس دیگه، ما معنا رو هم ایدهآلسازی میکنیم. مردم فکر میکنن تمام کاری که باید بکنن اینه که اون «یک کار لعنتی» رو که برای انجامش «ساخته شدن» پیدا کنن، و یکهو همهچی سر جای خودش قرار میگیره. تا روزی که میمیرن انجامش میدن و همیشه احساس رضایت و شادمانی میکنن و با پیجامه، وسط رنگینکمانها و تکشاخها میرن و میلیونها دلار درمیارن!
فقط کافیه اون یک چیز رو داشته باشیم—اگه فقط میدونستیم قرار بوده چیکار کنیم، همهچی ردیف میشد!
با اینکه میشه چند تا ایده برای شروع بالا و پایین کرد، اما پیدا کردن معنا و هدف، یه سفر تفریحیِ پنجروزه تو اسپاشهری نیست. این یه پیادهرویِ لعنتی وسط گلولای و کثافته، در حالی که تگرگهایی به بزرگی توپ گلف میخوره تو صورتت. و تو باید عاشقش باشی. واقعاً باید عاشقش باشی.
همونطور که بوکوفسکی گفت: «چیزی که از همه مهمتره اینه که چقدر خوب از وسط آتش عبور میکنی.»
پیدا کردن اشتیاق و هدف تو زندگی، یه مسیرِ آزمون با آتشه. اینطوری نیست که یه روز از خواب بیدار بشی و تا ابد با انجام یه کار خوشحال باشی. مثل مرگ، این هم پروژهایه که مدام در حال ساخته شدنه. باید یه چیزی رو امتحان کنی، حواست به حس و حالش باشه، تعدیلش کنی و دوباره سعی کنی. هیچکس تو تلاش اول درست انجامش نمیده، تو تلاش دهم یا حتی گاهی سیصدم هم نه.
و بعد، وقتی هم که بالاخره درست انجامش دادی، ممکنه یه روز تغییر کنه. چون خودت تغییر میکنی.
«نویسندگی آسونه؛ تمام کاری که باید بکنی اینه که بشینی و اونقدر به یه صفحه کاغذ خالی خیره بشی تا قطرههای خون روی پیشونیت شکل بگیرن.»
— جن فاولر
و چیزی که بوکوفسکی بیشتر از همه میفهمید این بود که «انجام دادنِ کاری که دوست داری» همیشه به معنیِ «دوست داشتنِ کاری که میکنی» نیست. یه فداکاریِ ذاتی توش هست. درست مثل انتخاب همسر؛ بحث انتخاب کسی نیست که همیشه خوشحالت کنه، بحث انتخاب کسیه که دلت میخواد باهاش باشی، حتی وقتی رو اعصابت میره.
این چیزیه که حسِ اجتنابناپذیر بودن داره؛ انگار هیچ انتخابی نداری چون تو صرفاً همین هستی، با تمام نقائص و اختلالاتت. این مرکبِ انتخابیِ تو به سمت مرگه. و تو خوشحالی که میذاری تو رو تا اونجا ببره. اما اصلاً تو این توهم نیستی که این مسیر بدون دستانداز یا غافلگیریه.
ممکنه تحصیلیت تو گفتاردرمانی تو رو ببره سمت صداپیشگی، که اونم تبدیل بشه به شغل تو انیمیشنهای بچهها، و بعد تو ۵۵ سالگی تصمیم بگیری که انیمیشنهای بچهها زیر سلطه منافع شرکتی فاسد شدن و بقیه عمرت رو صرف کشیدن کمیکهایی کنی که دوستشون داری اما هیچوقت چاپشون نمیکنی.
علاقهت به فیتنس ممکنه تو رو به علاقه عمیقتر به وضعیت بدن و فرم حرکتی بکشونه، که بعد باعث بشه به مردم درباره زبان بدن و ارتباطات غیرکلامی مشاوره بدی. این تو رو وارد کسبوکار مشاوره میکنه، اما بعد از سالها سروکله زدن با مسائل سطحی، کشف میکنی که بدن خودشو طوری شکل میده که با احساسات سرکوبشده همخوانی داشته باشه. پس حقوق بازنشستگی بزرگِ مشاورهت رو میگیری، میگی «به درک!» و یه کلینیک طب سوزنی و ماساژ باز میکنی و بقیه روزهات رو وقف ترویج آگاهیِ ذهن و بدن میکنی.
درست همونطور که تعداد کمی از ما عشق در نگاه اول رو تجربه میکنیم، تعداد کمی هم اشتیاق و معنا رو تو اولین تجربه حس میکنن. مثل یه رابطه، باید اونو از صفر، آجر به آجر و با قطرههای عرق بسازیم تا بعد از سالها بتونه روی پای خودش بمیسته.
و وقتی به اونجا رسیدیم، مثل هواپیمایی که تو شیرجهی کامله، میذاریم ما رو ببره تا گورمون؛ دست همدیگهرو میگیریم، و رو پهنهی زمین، تو غرشِ خندانِ باد و آتش و عشق، آرام میگیریم.
بوکوفسکی گفت: «ما اینجاییم تا به شانسها و ناممکنها بخندیم، و اونقدر خوب زندگی کنیم که مرگ برای گرفتنِ ما به لرزه بیفته.»
و وقتی مرگ بالاخره میاد، چطوری تو رو میبره؟
- ترجمه مقالهی Find what you love and let it kill you از مارک منسن، نویسنده کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغهها