چرا گوش دادن کافی نیست؟ چگونه دیگران را بهتر درک کنیم؟
همه ما دوست داریم دیگران ما را بفهمند.
ما معمولاً وقتی از کسی گلایه داریم که حرفمان را نمیفهمد، از او میخواهیم بیشتر گوش بدهد. اما اگر مشکل از گوش دادن نباشد چه؟ اگر طرف مقابل تمام کلمات ما را شنیده باشد، ولی حرفهایمان را با تجربهها، باورها و برداشتهای خودش تفسیر کرده باشد؟ آنوقت شاید برای بهتر فهمیدن یکدیگر، به چیزی بیشتر از خوب گوش دادن نیاز داشته باشیم.
این تجربه یک سؤال مهم را پیش میکشد: آیا گوش دادن به حرفهای دیگران برای فهمیدن آنها کافی است؟
واقعیت این است که ما فقط نمیخواهیم دیگران صدایمان را بشنوند. دوست داریم بفهمند چه احساسی داریم، چرا به موضوعی خاص اینطور نگاه میکنیم و چه چیزی باعث شده چنین حرفی بزنیم یا چنین رفتاری داشته باشیم. به بیان دیگر، چیزی که در رابطهها دنبالش هستیم، صرفاً شنیده شدن نیست؛ میخواهیم درک شویم.
بااینحال، بسیاری از ما بیشتر از آنکه به فکر فهمیدن دیگران باشیم، نگران این هستیم که چرا آنها ما را نمیفهمند. معمولاً خودمان را شنوندههای خوبی میدانیم، اما وقتی پای تجربههای دیگران به میان میآید، میبینیم که آنها هم چندان از نحوه گوش دادن ما راضی نیستند.
شاید به همین دلیل است که یاد گرفتن مهارت گوش دادن، بهتنهایی نمیتواند بسیاری از سوءتفاهمهای رابطهها را برطرف کند. برای نزدیک شدن به دنیای ذهنی یکدیگر، به چیزی بیشتر از شنیدن کلمات نیاز داریم.
تفاوت گوش دادن با درک کردن چیست؟
یائل شونبرون، روانشناس بالینی و استادیار دانشگاه براون، در کتاب خود با عنوان «چرا من را درک نمیکنی؟» به یکی از نیازهای عمیق انسان میپردازد: نیاز به اینکه دیگران برای فهمیدن ما تلاش کنند.
البته گوش دادن بخش مهمی از این فرایند است، اما بهتنهایی تضمین نمیکند که طرف مقابل را فهمیدهایم.
یک دلیل مهم هم وجود دارد: ما هیچوقت نمیتوانیم بهطور کامل وارد ذهن شخص دیگری شویم. نمیتوانیم دقیقاً همان چیزی را تجربه کنیم که او تجربه میکند یا احساساتش را درست به همان شکلی بفهمیم که خودش آنها را احساس میکند. حتی اگر دو نفر در موقعیتی یکسان قرار بگیرند، ممکن است برداشتها و واکنشهای کاملاً متفاوتی داشته باشند.
پس آیا باید بپذیریم که درک کردن دیگران ناممکن است؟
نه دقیقاً. قرار نیست ذهن یکدیگر را بخوانیم یا همیشه به برداشتی کاملاً درست و بینقص برسیم. مسئله مهمتر این است که طرف مقابل احساس کند ما واقعاً میخواهیم دنیای او را بشناسیم.
وقتی میخواهیم کسی را درک کنیم، بهجای اینکه تجربههای او را با تجربههای خودمان مقایسه کنیم و سریع به نتیجه برسیم، سعی میکنیم با ذهنی باز به حرفهایش گوش بدهیم. به خودمان یادآوری میکنیم که این آدم ممکن است اتفاقی را کاملاً متفاوت از ما تجربه کرده باشد و برای فهمیدن دلیل این تفاوت، باید بیشتر از قبل کنجکاو باشیم.
چنین رویکردی یعنی بهجای اینکه تصور کنیم از قبل جواب را میدانیم، سؤال بپرسیم و واقعاً به دنبال شنیدن پاسخ باشیم. یعنی بپذیریم که طرف مقابل ممکن است با ما موافق نباشد، احساساتی متفاوت داشته باشد یا از زاویهای به موضوع نگاه کند که تا به حال به ذهن ما نرسیده است.
شاید نتوانیم دقیقاً بفهمیم در ذهن دیگری چه میگذرد، اما میتوانیم به او فرصت بدهیم تا خودش از دنیای درونیاش برایمان بگوید.
چگونه دیگران را درک کنیم؟ ۴ راهکار کاربردی
۱. کمی کمتر حرف بزنیم
اولین قدم برای درک بهتر دیگران این است که گاهی از حرف زدن دست بکشیم. تا وقتی مشغول توضیح دادن دیدگاه خودمان هستیم، فرصت چندانی برای شناختن دیدگاه طرف مقابل باقی نمیماند.
گاهی آنقدر درگیر آماده کردن پاسخ بعدی، دفاع از خودمان یا توضیح دادن منظورمان میشویم که اصلاً متوجه نمیشویم طرف مقابل چه میگوید. اگر میخواهیم او را بهتر بشناسیم، باید فضای کافی برای صحبت کردنش فراهم کنیم.
قرار نیست هر بار کسی از مشکلی حرف میزند، ما هم فوراً یک راهحل آماده از جیبمان بیرون بیاوریم. گاهی هنوز جملهاش تمام نشده، ما در ذهنمان سه راهحل پیدا کردهایم و دو مورد را هم به او توصیه کردهایم! درحالیکه شاید او فعلاً فقط میخواهد حرفش را بزند و مطمئن شود که کسی واقعاً به او گوش میدهد.
۲. پیش از قضاوت، کمی تأمل کنیم
برای درک دیگران باید از خودمان بپرسیم چه چیزی باعث شده آنها چنین فکر یا رفتاری داشته باشند. این کار با قضاوت کردن یا پیدا کردن سریع یک توضیح آماده فرق دارد.
مثلاً وقتی یکی از نزدیکانمان واکنش تندی نشان میدهد، ممکن است بلافاصله او را زودرنج یا بیمنطق بدانیم. اما اگر کمی بیشتر تأمل کنیم، شاید متوجه شویم که خستگی، نگرانی یا تجربهای ناخوشایند در واکنش او نقش داشته است.
البته این به معنای درست دانستن هر رفتاری نیست. میتوانیم با رفتار کسی مخالف باشیم و در عین حال بکوشیم دلیل آن را بفهمیم. هدف این است که پیش از نتیجهگیری، برای شناختن دلیل رفتار دیگران تلاش کنیم.
۳. سؤالهایی بپرسیم که راه گفتوگو را باز میکنند
از آنجا که نمیتوانیم از افکار و احساسات دیگران باخبر باشیم، باید از خودشان بپرسیم که ماجرا را چگونه میبینند.
بهجای سؤالهایی که پاسخشان به «بله» یا «نه» محدود میشود، میتوانیم سؤالهای باز بپرسیم؛ مثلاً:
- «میتونی بیشتر توضیح بدی که چرا این موضوع ناراحتت کرد؟»
- «از نظر تو، چه چیزی باعث شد این اتفاق بیفته؟»
- «دوست دارم بدونم تو این موقعیت رو چطور تجربه کردی.»
مهمتر از خود سؤالها، شیوه برخورد ما با پاسخهاست. اگر سؤال میپرسیم، باید آماده شنیدن جوابی هم باشیم که با انتظار ما تفاوت دارد. سؤال پرسیدن وقتی به درک متقابل کمک میکند که واقعاً بخواهیم پاسخ را بشنویم، نه اینکه فقط منتظر فرصتی برای اثبات نظر خودمان باشیم.
بهخصوص باید مراقب سؤالهایی باشیم که ظاهرشان سؤال است، اما در واقع حکم صادر میکنند؛ مثلاً «چرا اینقدر بیمنطقی؟» معمولاً راه چندانی برای شناختن دیدگاه طرف مقابل باز نمیکند. بعید است کسی در پاسخ بگوید: «راست میگی، اجازه بده منطقیتر باشم!»
۴. واقعاً گوش بدهیم، نه اینکه فقط منتظر نوبت حرف زدن باشیم
گوش دادن فعال زمانی اتفاق میافتد که تمام توجه ما به حرفهای طرف مقابل باشد؛ نه اینکه همزمان در ذهنمان جواب بعدی را آماده کنیم، دنبال ایرادهای حرفش بگردیم یا درباره شخصیت او به نتیجه برسیم.
این کار آسان نیست. بهخصوص وقتی حرفهای طرف مقابل با باورها یا تجربههای ما جور درنمیآید، ممکن است وسوسه شویم که فوراً مخالفت کنیم یا از خودمان دفاع کنیم.
اما اگر کمی بیشتر صبر کنیم، اجازه بدهیم حرفهای او را بشنویم و برای فهمیدن منظورش عجله نکنیم، احتمال بیشتری دارد که به چیزی فراتر از ظاهر کلماتش پی ببریم.
گاهی لازم نیست در همان لحظه راهحلی ارائه کنیم یا اختلافنظر را برطرف کنیم. ممکن است طرف مقابل بیش از هر چیز به این نیاز داشته باشد که بتواند تجربهاش را بیان کند و مطمئن باشد که حرفهایش جدی گرفته میشوند.
درک متقابل در رابطه از کجا شروع میشود؟
درک متقابل چیزی فراتر از خوب گوش دادن است. برای رسیدن به آن باید بعضی از پیشفرضهایمان را کنار بگذاریم، به تفاوتهای فردی احترام بگذاریم و بپذیریم که همیشه پاسخ همه سؤالها را نمیدانیم.
در رابطههای انسانی، همهچیز روشن و ساده نیست. دو نفر ممکن است دقیقاً در یک موقعیت باشند، اما از آن دو تجربه کاملاً متفاوت داشته باشند. چیزی که برای یکی شوخی است، ممکن است دیگری را ناراحت کند. یکی از یک سکوت احساس آرامش میگیرد و دیگری همان سکوت را نشانه بیتوجهی میداند.
قرار نیست با هر گفتوگویی همه اختلافها از بین بروند یا دو نفر به نتیجهای یکسان برسند. گاهی حتی پس از یک گفتوگوی خوب، همچنان با نظر یکدیگر مخالفیم. تفاوت در این است که حالا دستکم بهتر میدانیم چرا طرف مقابل چنین دیدگاهی دارد.
وقتی کسی احساس میکند برای شناختن دنیای درونیاش وقت میگذاریم، احتمال بیشتری دارد که او هم برای شناختن دنیای ما کنجکاو شود. به همین دلیل، تلاش برای فهمیدن دیگران میتواند به بهبود روابط عاطفی، خانوادگی و دوستانه کمک کند.
شاید به همین دلیل باشد که گاهی بهترین راه برای اینکه دیگران ما را بهتر بفهمند، این است که خودمان قدم اول را برداریم و سعی کنیم آنها را بهتر بشناسیم.