رضایت از خود: چرا با وجود موفقیت‌ها باز هم احساس می‌کنیم کافی نیستیم؟

نگاهی به رابطه دستاوردهای زندگی با ارزشمندی و رضایت درونی

گاهی با خودمان فکر می‌کنیم اگر فقط به یک هدف مشخص برسیم، بالاخره آرام می‌شویم. اگر در آزمون قبول شویم، شغل خوبی پیدا کنیم، کتابی بنویسیم یا به جایگاهی که همیشه آرزویش را داشته‌ایم برسیم، دیگر خیالمان راحت خواهد شد. آن وقت می‌توانیم از خودمان راضی باشیم و احساس کنیم زحمت‌هایمان ارزش داشته‌اند.

اما آیا واقعاً همین‌طور است؟

مگی رو در مقاله‌ای با عنوان «خودِ کتاب باش: تمرکز بر اینکه چه کسی هستی، در حین انجام کار» از تجربه انتظار برای انتشار کتاب تازه‌اش می‌گوید. او کتابش را برای چند ناشر فرستاده و منتظر است ببیند آیا کسی حاضر می‌شود آن را منتشر کند یا نه. در ظاهر، مسئله فقط پذیرفته شدن یک کتاب است؛ اما در ذهن او، موضوع خیلی بزرگ‌تر شده است. انگار اگر ناشری کتابش را بپذیرد، بالاخره می‌تواند با خیال راحت بگوید: «پس تمام این سال‌ها بیهوده تلاش نکرده‌ام. من هم آدم ارزشمندی هستم.»

نکته جالب اینجاست که پذیرفته شدن کتاب و ارزشمند بودن یک انسان، دو موضوع متفاوت‌اند. بااین‌حال، رو توضیح می‌دهد که از نظر احساسی نمی‌تواند به‌راحتی این دو را از هم جدا کند.

او امیدوار است با انتشار کتابش، تلاش بی‌وقفه‌اش آرام بگیرد، دیگر درباره انتخاب‌های گذشته‌اش تردید نکند و سرانجام به رضایتی برسد که مدت‌ها دنبالش بوده است.

ولی چرا گاهی یک دستاورد تا این اندازه برایمان مهم می‌شود؟ چرا احساس می‌کنیم رسیدن به یک هدف می‌تواند تکلیفمان را با خودمان و زندگی روشن کند؟

مگی رو در پادکستی که اجرا می‌کند، با مفهومی از ژاک لاکان، روان‌کاو فرانسوی، آشنا شده است. این مفهوم objet petit a نام دارد که می‌توان آن را «ابژه علت میل» ترجمه کرد.

اسمش کمی پیچیده است، اما ایده پشت آن جالب و قابل‌فهم است.

تصور کنید مدت‌هاست فکر می‌کنید اگر خانه‌ای بخرید، زندگی‌تان سر و سامان می‌گیرد. یا اگر ازدواج کنید، در یک موقعیت شغلی خوب قرار بگیرید، مدرک بالاتری بگیرید یا بالاخره مورد تأیید کسی قرار بگیرید که نظرش برایتان مهم است، احساس خوشبختی خواهید کرد.

در چنین شرایطی، آن هدف برای شما معنایی فراتر از خودِ هدف پیدا می‌کند. خانه دیگر فقط یک خانه نیست؛ قرار است به شما احساس امنیت بدهد. موفقیت شغلی دیگر فقط پیشرفت کاری نیست؛ قرار است ثابت کند که توانمند هستید. تأیید دیگران هم قرار است به شما اطمینان بدهد که به‌اندازه کافی خوب هستید.

در واقع، از آن هدف انتظار داریم چیزی را در درونمان برطرف کند؛ نوعی احساس کمبود، نارضایتی یا این فکر آزاردهنده که هنوز چیزی در زندگی‌مان سر جای خودش نیست.

لاکان به همین نکته توجه می‌کند: ما گاهی چنان به یک خواسته می‌چسبیم که تصور می‌کنیم با رسیدن به آن، سرانجام به رضایت کامل می‌رسیم. اما وقتی به هدف می‌رسیم، ممکن است آرامشمان کوتاه باشد یا خیلی زود خواسته دیگری جای آن را بگیرد.

چرا؟ چون آن هدف قرار نبوده تمام نیازهای روانی ما را برآورده کند. ممکن است واقعاً برایمان ارزشمند باشد، اما قدرتی که در ذهنمان به آن داده‌ایم، بسیار بیشتر از توان واقعی آن است.

برای مگی رو، انتشار کتاب چنین جایگاهی پیدا کرده است. او می‌خواهد کتابش منتشر شود، اما در عمق وجودش از این اتفاق انتظار دیگری هم دارد: اینکه احساس کمبود و تردید درباره ارزش خودش برای همیشه تمام شود.

طبیعتاً یک ناشر می‌تواند درباره کیفیت کتاب تصمیم بگیرد؛ اما نمی‌تواند با پذیرش یا رد آن، ارزش یک انسان را تعیین کند.

رو در ادامه، به نکته جالبی درباره حرکت سیاره‌ها اشاره می‌کند. او در یکی از قسمت‌های پادکستش با پدیده‌ای نجومی به نام «حرکت رجعی» آشنا شده است؛ حالتی که در آن، از دید ناظر روی زمین به نظر می‌رسد یک سیاره در مسیر حرکتش به عقب برمی‌گردد.

اما سیاره واقعاً مسیرش را معکوس نکرده است. این حرکت ظاهری به دلیل تفاوت موقعیت سیاره و زمین در مدارهایشان ایجاد می‌شود. یعنی چیزی که از یک زاویه شبیه عقب‌گرد به نظر می‌رسد، از زاویه‌ای دیگر معنای متفاوتی دارد.

رو از این مثال نجومی برای توضیح تجربه خودش استفاده می‌کند. او می‌بیند آدم‌هایی که از خودش جوان‌ترند، به هدف‌هایی رسیده‌اند که او زمانی برای رسیدن به آن‌ها برنامه داشته است. همین مقایسه باعث می‌شود احساس کند از زندگی عقب افتاده؛ حتی وقتی هر روز برای نوشتن کتابش وقت می‌گذارد و به کاری مشغول است که برایش اهمیت دارد.

این تجربه برای خیلی از ما آشناست. وارد شبکه‌های اجتماعی می‌شویم و می‌بینیم هم‌سن‌وسال‌هایمان ازدواج کرده‌اند، خانه خریده‌اند، شغل بهتری دارند یا به موفقیت‌هایی رسیده‌اند که هنوز برای ما دور از دسترس‌اند. ناگهان زندگی خودمان به چشممان کوچک‌تر می‌آید.

انگار پیشرفت دیگران، مدرکی برای شکست ماست.

اما آیا واقعاً چنین است؟

ما معمولاً زندگی دیگران را از بیرون می‌بینیم و آن را با زندگی خودمان مقایسه می‌کنیم؛ آن هم درحالی‌که از تمام شرایط، انتخاب‌ها، مشکلات و مسیر آن‌ها خبر نداریم. مهم‌تر اینکه، موفقیت دیگران چیزی درباره ارزش شخصی ما ثابت نمی‌کند.

رو از این مثال نجومی به نکته دیگری هم می‌رسد: گاهی لازم است به‌جای آنکه مدام به اتفاق بعدی فکر کنیم، به مسیری که تا امروز طی کرده‌ایم نگاه کنیم.

از خودمان بپرسیم چه چیزهایی یاد گرفته‌ایم؟ چه تجربه‌هایی داشته‌ایم که هنوز فرصت نکرده‌ایم معنایشان را بفهمیم؟ در این مدت چه تغییراتی کرده‌ایم که چون چشممان به مقصد بعدی بوده، متوجهشان نشده‌ایم؟

مگی رو سال‌ها درباره موضوعی نوشته که عمیقاً برایش مهم بوده است. پرسش‌هایی را دنبال کرده که ذهنش را مشغول کرده‌اند و تلاش کرده تجربه‌هایی را که خودش هم به‌خوبی نمی‌فهمیده، با صداقت روی کاغذ بیاورد.

بااین‌حال، حالا متوجه شده که دارد اجازه می‌دهد پاسخ چند ناشر تعیین کند تمام آن سال‌ها چقدر ارزش داشته‌اند.

انگار ارزش یک مسیر طولانی، فقط به این بستگی دارد که در پایان آن چه چیزی به دست بیاوریم.

در ادامه مقاله، رو به جمله‌ای از مهمان پادکستشان اشاره می‌کند که نگاهش را تغییر داده است.

مهمان برنامه، کیت روت، پرسیده بود:

«اگر دستاوردهای من اصلاً دلیل حضورم در این دنیا نباشند، چه؟»

این سؤال در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد، اما اگر کمی به آن فکر کنیم، می‌تواند تصورمان از زندگی را تغییر دهد.

ما معمولاً برای آینده برنامه‌ریزی می‌کنیم. درس می‌خوانیم تا روزی به شغل دلخواهمان برسیم، کار می‌کنیم تا پیشرفت کنیم و تلاش می‌کنیم تا در آینده زندگی بهتری داشته باشیم. این تلاش‌ها ارزشمندند و بخش مهمی از زندگی را می‌سازند.

اما گاهی آن‌قدر درگیر چیزی می‌شویم که قرار است در آینده به دست بیاوریم که فرصت‌های ارزشمند همین امروز را از دست می‌دهیم.

کیت روت زمانی به این موضوع پی برد که مادرش در حال مرگ بود. او متوجه شده بود گاهی از بودن در کنار آدم‌هایی که دوستشان دارد فاصله می‌گیرد، چون به این فکر می‌کند که بعدها درباره آن لحظات بنویسد.

در همان موقعیت از خودش پرسیده بود:

«چرا دارم یک غریبه در آینده را انتخاب می‌کنم که شاید روزی نوشته‌هایم را بخواند، به‌جای این کسی که مرا به دنیا آورده و همین حالا کنارم نشسته است؟»

منظورش این نبود که نوشتن یا کمک کردن به آدم‌هایی که هنوز نمی‌شناسیم، بی‌ارزش است. او همچنان می‌خواست بنویسد و امیدوار بود نوشته‌هایش روزی به دیگران کمک کنند. اما متوجه شده بود که برای رسیدن به این هدف، لازم نیست زندگی امروز را به حاشیه براند.

شاید روزی کسی کتاب ما را بخواند و از آن چیزی یاد بگیرد. شاید سال‌ها بعد در شغلمان تأثیر مثبتی بر زندگی دیگران بگذاریم. اما در همین لحظه هم آدم‌هایی هستند که می‌توانیم با آن‌ها گفت‌وگو کنیم، به حرف‌هایشان گوش بدهیم و برایشان حضور داشته باشیم.

چرا باید تمام این فرصت‌ها را به امید اتفاقی در آینده نادیده بگیریم؟

کیت به این نتیجه رسیده بود که اگر در کنار آدم‌های زندگی‌اش حضور کامل‌تری داشته باشد، حتی نوشته‌هایش هم می‌توانند عمق بیشتری پیدا کنند. تجربه واقعی زندگی می‌تواند چیزی به ما بدهد که با فکر کردن مداوم به موفقیت‌های آینده به دست نمی‌آید.

مگی رو می‌نویسد که این حرف دقیقاً همان چیزی بود که نیاز داشت بشنود.

او همچنان می‌خواهد کتابش منتشر شود. برای آن زحمت کشیده، دوست دارد خوانده شود و آرزو دارد روزی کسی به او بگوید که نوشته‌هایش کمک کرده‌اند کمتر احساس تنهایی کند. اما حالا می‌فهمد که لازم نیست برای تجربه کردن بخشی از معنای کتابش تا زمان انتشار آن صبر کند.

اگر می‌خواهد درباره ارتباط انسانی بنویسد، می‌تواند همین امروز ارتباط عمیق‌تری با آدم‌های اطرافش برقرار کند. اگر می‌خواهد به دیگران کمک کند، می‌تواند از همین حالا این کار را انجام دهد.

منبع اصلی: مگی رو، «Be the Book: Focusing on Who You Are While Doing the Work»، وب‌سایت Psychology Today، منتشرشده در ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶.

مطالعه مقاله اصلی به زبان انگلیسی

مشتاقانه منتظر دریافت نظرات شما دوستان عزیز هستیم